امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

تولد 3سالگی امیرمحمد

تولد 3سالگی امیرمحمد یه تولد کوچیک 4نفره بود که خیلی بهمون خوش گذشت قربون عروسکای خوشگلم برم که اینقد قشنگ ژست می گیرن امیرمحمد کیک رو دیده وداره نقشه می کشه از چشماش میشه فهمید الهی فدات بشم انشااله شمع 120سالگیت رو فوت کنی اینجا امیرمحمد دلخوره که چرا آیدا هم شمع رو فوت کرده ...
18 آبان 1392

سفر ناگهانی به قشم

عید غدیر چند روز تعطیلی پشت سر هم می شد ومصادف بود با عروسی دختر خاله رضا در تهران ما برای رفتن به عروسی نقشه کشیده بودیم وبا لباسها ی مجلسی وگرم راهی تهران شدیم که نمی دونم چی شد سر از جیرفت در آوردیم .در واقع رضا از همون اول نمی خواست بره عروسی علتش هم فقط سردی هوا بود وبه من هم تا لحظه آخر هیچی نگفت خلاصه اولش همه یک کم دمغ شدیم اما وقتی رسیدیم قشم ودیدیم خیلی بهمون داره خوش می گذره دیگه بی خیال شدیم .البته مجبور شدیم لباس بگیریم چون تمام لباسامون گرم بود!این هم از کارهای عجیب و غریب رضا هست مستقیم با لندیگراف به قشم رفتیم که برای بچه ها خیلی جالب بود به محض ورودمون با یک عالمه شتر مواجه شدیم که با خیال راحت از وسط جاده می رفت...
18 آبان 1392

کلاس دوم آیدا

باز هم مهر با حال وهوای خاص خودش وصدای خش خش برگهای زرد شده اش اومده ومن رو می بره به سالهای کودکی ،سالهایی که من شب اول مهر را با شوق فراوان به صبح می رساندم .صبح که بیدار می شدم حس خاصی داشتم تمام وسایلهام نو بودن ولباسها تمیز واتو کشیده .همه چیز بوی تازگی می داد وای که چقدر ذوق داشتم. اون زمان مد بود بچه ها موقع مدرسه رفتن گریه می کردن ولی من برای کلاس اول که مامانم به مکه رفته بود قبل از اینکه خواهر بزرگترم بیاد خودم رو به مدرسه رسانده بودم وبین بچه ها گم شده بودم .یاد سالهایی می افتم که پشت سرهم گذشتند ومن نفهمیدم که کی امدن وکی تموم شدن !یاد سالهایی که سپری شدن ومن در پس هر کدوم از اون سالها بزرگ وبزرگ تر شدم........آیدا وامیرمحمد باسر...
18 آبان 1392

مسافرت مشهدوشمال سال 90

تابستان سال 90قرار بودبا مامان اینا ومنصوره بریم مشهد وشمال .روز عید فطر به سمت مشهد راه افتادیم 4روز من در هتل معین جا گرفتم بودم ما صبحها با سرویس برای نمازبه حرم می رفتیم وکلا خیلی اوقات خوبی داشتیم .3روز هم منصوره اینا جا گرفته بودند .یک روز را هم اختصاص دادیم به سرزمین موجهای آبی که واقعا خیلی خوش گذشت وبعدها خاطراتمان را تعریف می کردیم ومی خندیدیم به قول منصوره شده بودیم مثل پینوکیو دائم به طرف وسایل بازی می دویدیم تا وقت کم نیاوریم .بعد از مشهد هم به سمت شمال رفتیم  الان که دارم به گذشته برمی گردم واقعا از این گذر عمر تعجب می کنم انگار همین دیروز بود....... آیدا در صحن جامع رضوی(موقع دعای کمیل) ناهار خوران گرگان ...
18 آبان 1392

سفر پر ماجرا به لاله زار-تابستان 90

سفر لاله زار که یک سفر 2روزه و خیلی پر ماجرا بود ودر ضمن خیلی هم خوش گذشت .جایی که قرار بود بمونیم یک خونه وسط باغ بزرگی بود که انتهاش معلوم نبود.اولین اتفاقی که افتاد مربوط به شکستن قندون وزخم شدن پای معین بود که البته به خیر گذشت .اتفاق بعدی مربوط به زمانی بود که همه شب توی اتاق بودن وصدای گرگ می اومد بچه ها خیلی ترسیده بودند وجیکشان در نمی اومد که بعدا فهمیدیم که این کار معین بوده که رفته بود تو باغ وصدا در می آورد.آخر شب هم که می خواستیم بخوابیم موتور برق را خاموش کردیم و همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت بطوریکه چشم چشم رو نمی دید.  وسطها شب چیزی از رو پام رد شد که وقتی فهمیدم قورباغه است اونقدر جیغ کشیدم که همه از خواب پریدن و مجبور ش...
18 آبان 1392

تولد 2سالگی امیرمحمد-جشن یلدا

10 آذر تولد امیرمحمد بود سال قبل تولد یکسالگیش همه را دعوت کردیم وجشن مفصلی برایش گرفتیم اما از شانس بد ما دوربینمان مشکل پیدا کرد وتمام عکسها تار افتادند. جشن تولد 2 سالگیش جشن کوچیک 4 نفره بود .آیدا وامیرمحمد خیلی خوشحال بودند مخصوصا موقع فوت کردن شمع که امیرمحمد زودتر از اینکه بگیم فوت می کرد وبا شیطنت خاصی می خندید وهمه ما رو به خنده وا می داشت .   شب یلدا هم همه خونه ی مامان دعوت بودند وآجیل و هندوانه وشیرینی  وشعر حافظ به راه بود .این جمعهای خانوادگی چقدر برای ما خاطره انگیز ودلنشین هستند .خدا سایه پدر ومادر رو از سر ما کم نکنه که پایه و اساس همه ی این خوشیها هستند.الهی آمین.   ...
3 آبان 1392

باز هم مسافرت به شیراز

فروردین سال 89 ما باز هم به شیراز مسافرت کردیم . شیراز شهر زیبا ودیدنیه که مخصوصا در فصل بهار عطر آگین وپر گل می شه ودلیل دیگه اینکه با توجه به فرصت کوتاهی که داشتیم بهترین گزینه برای انتخاب بود. آن سال امیرمحمد تازه به راه افتاده بود وحسابی شیطونی می کرد.دلش می خواست خودش به تنهایی راه بره و هر زمان که می خواستم دستش را بگیرم نهیب می زد و دستش را می کشید .از همین بچگی خصوصیات مردانه را بروز می داد! اوایلی که امیرمحمد به دنیا آمده بود شاید آیدا ناخواسته و از روی بازی بلایی سرش می آورد اما حالا دیگه اوضاع کاملا برعکس شده بود وامیرمحمد هم که فهمیده بود به خاطر کوچکیش همه حمایتش می کنند برای آیدا قیافه می گرفت وزور می گفت . خلاصه اینکه ...
5 مرداد 1392